تبليغاتX
رو جلد  

رو جلد  

نیمه شعبان قزوینی من

این روزها سمنان  برام از زندان هم بدتره از پادگان که میزنم بیرون تازه اول بدبختیه به خاطر گرمای هوا و اینکه اینجا تفریبا رسمه که تا ساعت ۶ بعد از ظهر از خونه بیرون نمیان من شدم یه خیابونگرد که فقط به کرکره ها نگاه میکنه راستش این روزها که نمی تونم بنویسم دوست دارم از بعضی خاطراتم برای شما بگم 

 اولین خاطره خوب من نیمه شعبان بود

شب نیمه شعبان و تمام جشنها رو به خاطر اینکه پاسدار بودیم از دست دادیم زیاد حالم خوب نبود دیروز هم به خاطر مسمومیت شدید کارم به درمانگاه شهر کشیده بود وقتی ساعت یک از پادگان زدم بیرون خیلی دلم گرفته بود با مصطفی گنجه ها تلفنی حرف زدم و سطه حرفام شروع کردم به گریه کردن اصلا دست خودم نبود بعد رفتم به سمت مسجد جامع که یه جایی برای خواب پیدا کنم راستش آدمهای عجیب و غریبی آنجا بودن درست نیست در موردشون اینجوری قضاوت کرد ولی من یه کم ترسیدم نماز رو خوندم البته همراه نماز اشکها هم میومد واقعا امروز دلم خیلی گرفته بود گفتم خدایا کمکم کن

از مسجد زدم بیرون

زنگ زدم به مصطفی کاظمی  باورتون نمی شه سمنان بود اصلا باورم نمیشد قرار گذاشتیم و همدیگرو دیدیم خیلی خوشحال بودم از طرف دیگه مجید صالحی بازیکن تیم قزوین و هم دبیرستانی من و چند تا از دوستاش که همراه مصطفی آمدن سمنان به جمع با اضافه شدن ۲ ساعتی با هم بودیم  تو خیابون دور میزدیم از کنار یه مغازه کاشی فروشی رد شدیم نوشته بود قزوینیان بعد از چند دقیقه صدای جیغ یه دختر ۵-۶ ساله که فریاد میزد امیره امیره به خدا امیره کل خیابون رو گرفت انسیه دختر کوچولوی خانوم رحمانی دوست مامانم ک سمنان زندگی می کنه بود خواهرش هم که همکاره مامانه آمده بود سمنان دیدمشون به راه ادامه دادیم باید میرفتم پادگان خداحافظی کردم یه کم دیر شده بود وقتی به ایستگاه رسیدم یه ماشین در حال حرکت بود با صدای سوت راننده ها ایستاد سوار شدم دو تا از بچه های قزوین تو ماشین بودن تا پادگان با هم حرف زدیم اونا بالا خدمتی هستن

خلاصه اینکه اشکهای امروز من باعث شد خدا یه نیمه شعبان کاملا قزوینی نصیب من کنه البته خوشحالی های امروز من با بشین پاشوهایی که  ارشد قرارگاه موقع خواب داد داشت خراب میشد چون موقع خواب بدنم از عرق خیس شده بود

وبلاگ تمام دوستان رو خوندم از رانت مهدیه و جشن تولد تابان که به نظر میرسه امسال خیلی متفاوت برگزار شده تا کاوه ایتالیایی ولی متاسفانه این سیستم که جلوی منه نظرات رو باز نمیکنه بیشتر از این هم انتظار نداشته باشید دشت کویره دیگه

 

|+|
نوشته شده توسط امیرخان در یکشنبه یازدهم شهریور 1386 و ساعت 16:19
بدون شرح

خیلی سخته که دوباره بگم خداحافظ ولی تا چند دقیقه دیگه باید ساکم رو بردارم و به سمت دشت کویر حرکت کنم امروز بعد از اینکه با جمعی از بهترین دوستان از کوه برگشتیم خبر خوبی به من رسید که به دلیل خوش شانسیهایی که در دوران خدمت برای من بدست آمده از گفتن آن معذورم .

نکته ای که فکر کنم به برخی از دوستان نگفتم این بود که مثل اتفاقاتی که تو ایپنا برای من رخ داد امریه من تو نیروی هوایی هم ناپدید شده و به نظر میرسه که تا وقتی کارت پایان خدمت رو بگیرم از این مشکلات زیاد خواهم داشت پس نگید که این امیر عجب شانسی داره!.

تو این پست خواستم بگم که دوستانی که همیشه به من لطف دارند و به من امید میدن رو هرگز فراموش نمیکنم ولی دوری سه ماهه از این جمع واقعا برای من سخته و امیدوارم از طریق این دنیای مجازی بتونم ارتباط خوبی با همه داشته باشم پس لطفا به روجلد سر بزنید هرچند مطالب جالبی رو نخواهید دید ولی من سعی می کنم با درددلهام خودم رو کمی آروم کنم .

امیدوارم حداقل هفته ای یکبار از آن جهنم خارج شم تا بتونم وبلاگم رو به روز کنم.

|+|
نوشته شده توسط امیرخان در جمعه دوم شهریور 1386 و ساعت 17:20