تبليغاتX
رو جلد  

رو جلد  

آرزوها

از مهدیه سپاس که نوشت از آرزو بنویسم

معمولا ما آرزوهای زیادی داریم برای من که تا بیام بفهمم چی شد گفتن کارت پایان خدمت شاید اولین آرزو پایان سریعتر این دوران مقدسه تا بتونم به بقیه آرزوهام برسم سربازیم هم که هنوز شروع نشده کو تا تموم شدنش.

یکی از آن بزرگترین آرزوهایی که از بچگی داشتم این بود که یه فوتبالیست معروف بشم این روزها که میرم ایپنا خیلی از آن معروفهای فوتبال را سر تمرینات تیم پاس می بینم والبته تلفنی با بعضی دیگر از آنها صحبت میکنم واینکه بعد از اینکه مشکل خدمتم حل شد و قراره ایپنا باشم شاید یه روز هم سری به تمرینات تیم امید پاس بزنم تا برای این آرزوم هم قدمی برداشته باشم.

آرزو هرچی میتونه باشه چون برای کسی مهم نیست که به آنها برسی پس اصلا آرزوها مهم نیست.

برای رسیدن به هر آرزویی باید تلاش کرد 

من به خاطر این چند سالی که تو نشریات زحمت کشیدم آرزو داشتم به آن جایی که حقمه بین ورزشی نویسها برسم والبته امروز در تاثیر گذارترین و تخصصی ترین اجتماع ورزشی نویسان ایران قرار دارم و امیدوارم بتونم خودم رو تو عکاسی هم ثابت کنم باور کنید که خیلی زحمت کشیدم که امروز اینجا قرار دارم و مشکلاتی که الان دارم رو تحمل میکنم تا به موفقیت بیشتری برسم.

به دور از شعار و این حرفها بزرگترین آرزوی من رسیدن همه به آرزوهاشونه و البته اینکه همه جوانهای ایران به هدفها و حقوقشون برسن.

آرزو دارم آن 2 تا دختر کوچولوی معصومی که هر روز تو عوارضی کرج میبینمشون به آرزوهاشون برسن.

آرزوداشتم که آرزویی نداشتم.

من هم در پایان این نوشته که به بهانه آرزو بود مریم اکبری(امیدوارم این دعوت را قبول کنه و بازهم نوشته هاشو بخونیم )ویدا ورزنده و الهام یزدیها را به آرزو نوشتن دعوت میکنم به رسم این روزهای آرزو نویسان شهرم.

|+|
نوشته شده توسط امیرخان در پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386 و ساعت 23:59
امروز خاطره شد اما...

رحیم مشایی رئیس سازمان میراث فرهنگی و گردشگری

نمیتونم حرف دلم رو بنویسم

حضور من در ایسنا حدود یک ماه بود اما...

بله من از امروز شاید دیگه نتونم مثل روزهایی که خیلی دوستشون دارم به خیابان بلوار برم و در ایسنا حاضر بشم

به لطف دوستان برای طی دوران خدمت سربازی به خبرگزاری ورزش ایران(ایپنا)معرفی شدم و با صحبتهایی که شد قرار بود از امروز صبح فعالیتهای من در ایپنا شروع بشه ولی به خاطر قولی که داده بودم باید از حضور مشایی رئیس سازمان میراث فرهنگی کشور در قزوین عکاسی می کردم...

خلاصه امروز قید تهران رو زدم.

از صبح که با خانم یزدیها طبق برنامه به محل استقبال حرکت کردیم بدجوری دلم گرفته بود

رفتیم عکس گرفتیم شهرام وکاوه هم بودن ولی این دلتنگی دست از سر من بر نمیداشت

وقتی برگشتیم عرفان ایسنا بود بعد از مشکلات فراوان (قطع برق-تعویض سیستم و...)عکسها ارسال شد البته همه عکسها  به آدرسی اشتباه ارسال شده بود

دوباره و این بار با مشکلات بیشتری عکسها ارسال شد

تگرگ ۵/۳ سانتی متری هم با شدت زیادی می باریدو خبر رسید که دوربین ایسنا خریداری شده و تو راهه قزوینه

گفتم که نمیتونم بنویسم

سردرد گرفتید؟؟

خوب کوتاه میگم:

۱-من از فردا میرم ایپنا

۲- نمردیم بالاخره یه گزارش تصویری از ما رفت رو سایت ایسنا

۳-امروز مثلا اولین روز کاری من در ایپنا بود ولی ایسنا بودم

۴- ما رفتیم دوربین ایسنا رسید

۵- من از ایسنا -دفتر قزوین نرفتم یعنی هستم یعنی اگه اجازه بدن من هستم یعنی من نمیتونم این روزها رو فراموش کنم پس هستم و خواهم بود

۶-از پست آخر خانم یزدیها عکس موجود است

۷-ششمی اصلا ربطی به امروز نداشت

۸-این عکس از حضور امروز مشایی در قزوینه بقیه عکسها رو میتونید اینجا ببینید

امروز برای من خاطره قشنگی بود ولی چون هنوزم دلتنگم نتونستم خوب بنویسم 

|+|
نوشته شده توسط امیرخان در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386 و ساعت 22:34